محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
998
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ص 668 س 25 : ص و صب : چون خبر به خوشنواز رسيد از پس باز آمد و بسيار خلق از سپاه فيروز بكشت و خلقى را اسير كرد . پس فيروز را از آن كنده بيرون آورد و به گور كرد و تعويذى كه از گنجنامه از بازوى او بيرون كرده برداشت و دخترى از آنِ فيروز بگرفت و برد . ص 670 عنوان : ص و صب : خبر خوشنواز با سوخراى . فا : عنوان ندارد ولى موضوع را آورده است [ فا 125 a ] . س 1 : ص و صب : و آنگاه كه فيروز برفته بود سپاه و پادشاهى به مردى سپرده بود از عجم نام او سوخرا . او بشنيد كه فيروز هلاك شد ، و سپاه عجم . آن بزرگان را بفرمود تا سپاه گرد كردند و گفت ما را چارهاى نيست تا كينهء فيروز بخواهيم . پس سوخرا با سپاهى بىاندازه برفت . چون بنزديك خوشنواز رسيد ، خوشنواز دانست كه با او بسنده نيايد . رسولى فرستاد به سوخرا و صلح خواست و گفت گناه فيروز بود . با من عهد كرد و سوگند خورد ، پس دروغ كرد تا خداى عزّ و جلّ او را گرفتار كرد . پس سوخرا با او صلح كرد بدان شرط كه هر چه اندر دست وى است از اسيران باز دهد و تن مردهء فيروز باز دهد و آن گنجنامه باز دهد . پس خوشنواز آن همه باز داد و سوخرا بازگشت باز جاى خويش پس همه عجم گرد آمدند و سوخرا را گفتند : تو پادشاهى ما باش . سوخرا نپذيرفت . گفت از فرزندان فيروز يكى را بنشانيد كه ايشان پادشاه زادهاند ، و پادشاهى را شايند ، فيروز را دو پسر بود مهتر را قباد و ديگرش را بلاش . پس مردمان به بلاش ميل كردند و او را به پادشاهى بنشاندند . پس قباد از برادر بترسيد و بگريخت و بنزديك خاقان شد و از وى سپاه خواست و گفت : پسر مهترين منم ، و حقّ پادشاهى مرا است . مرا يارى كن تا به پادشاهى خود باز شوم كه مرا ننگ مىآيد كه برادر كهتر من پادشا باشد و من زير دست . و هو اعلم . - در نسخهء فا همواره شوخرا آمده است - . ص 672 عنوان : ص : خبر بلاش ( بىنقطه آمده ) و قصّهء برادرش قباد با وى . صب : خبر بلاش و قصّهء برادرش قباد . فا : حديث پادشاهى بلاش پسر پيروز . س 1 : فا : و گروهى گويند پيشتر قباد نشست و بلاش سپه گرد كرد تاج بر سر نهاد و جامهء شاهانه بپوشيد و مردمان را بار داد و ايشان را وعده هاى نيكو كرد و سوخرا را خليفهء خود ساخت . س 1 : ص و صب : پس چون بلاش به پادشاهى بنشست ، سوخرا خليفت خويش كرد بر همه مملكت و كار همه به دو سپرد و داد و عدل بگسترد اندر همه جهان و بسيار آبادانى كرد ، و اندر سواد شهرى بنا كرد نام او بلاش آباد ، و چهار سال پادشاهى كرد ، پس بمرد و برادرش قباد سوى خاقان شده بود كه سپاه خواهد . اندر راه كه همى رفت به ديهى فرود آمد اندر سراى دهقانى ، و دهقان را دخترى بود